تبليغاتX
نیمچه وکیل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سلام آخر

سلام اي غروب غريبانه ي دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

خداحافظ اي شعر شب هاي روشن

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه

خداحافظ اي آبي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعر شبانه

 خداحافظ اي همنشين هميشه

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

تو را مي سپارم به دل هاي خسته

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب

تو را مي سپارم به دامان دريا

اگر شب نشينم اگر شب شكسته

تو را مي سپارم به روياي فردا

 به شب مي سپارم تو را تا نسوزد

به دل مي سپارم تو را تا نميرد

اگر چشمه ي واژه ي واژه از غم نخشكد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي برگ و بار دل من

خداحافظ اي سايه سار هميشه

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

خداحافظ  اي نوبهار هميشه...

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 15:16 | 
یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود

یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود

پر از احساس موسیقی، شبیه لحن سوسن بود

ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری

نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید

برایش ناز سنجاقک، همیشه سهم لادن بود

به زخم گل نمی خندید،مهتابی تر از شب بود

همیشه بود، و می آمد ولی از جنس رفتن بود

شبی در شعر من گم شد،کسی که با غزل آمد

همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم

دعا کردم که مهرش برود از دل من

ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم .

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 21:37 | 

تو فكر يك سقفم

يك سقف بى روزن

يك سقف پا بر جا

محكم تر از آهن

سقفى كه تنپوش هراس ما باشه

تو سردى شبها لباس ما باشه

سقفى اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسى

براى شرم لطيف آينه ها

واسه پيچيدن بوى اطلسى

زير اين سقف با تو از گل

از شب و ستاره ميگم

از تو و از خواستن تو

ميگم و دوباره ميگم

زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه مى گيرم

گم ميشم تو معني تو معنى تازه مى گيرم

 

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 14:28 | 
 زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

              آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 12:13 | 
هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورااااا

پرسپوليس زلزله همينه همينه

برد شيرين پرسپوليس رو به همه ى پرسپوليسيهاى گل تبريك ميگم ،عجب بازي بودا ولي ايكاش پرسپوليس دقيقه هاى آخر وا نميدادو اون 2 تا گل و نميخورديم فقط اميدوارم با اين برد روحيه تيم بره بالا و هميشه خوب بازي كنن .اين پرسپوليس اگه كريم و نداشت چيكار ميكرد!! مثل هميشه گل كاشت دمش گرم

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 21:16 | 
فوتبال با سیاست نمیخوایم نمیخوایم

             

               تا احمدی نژاده هر روز همین بساطه

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 17:41 | 
دارم وکیل میشم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبين؟

منكه خيلي خوبم  اميدوارم حال شما هم خوب باشه

وكيل شدم رفت......

توروخدا منو باش چه دلم خوشه حالا كو تا 6 سال ديگه الان تازه نيمچه وكيلم تازه اولشه هنوز كلاسام شروع نشده ولي خيلي خوشحالم بالاخره به آرزوم رسيدم اميدوارم خدا كمكم كنه بتونم يه وكيل خوب بشم ، ميشم همونطوري كه واسه كنكور خوندم و رتبه اي كه ميخواستم اوردم مطمئنم  ميتونم به اين يكي هدفم هم برسم آدم اگه خودش بخواد و توكل به خدا كنه به هرچي بخواد ميرسه خلاصه دوستاي گلم كار حقوقي داشتيد در خدمتم بخصوص دختر خانوما اگه ميخوان حقشونو از اين پسرا بگيرن.

قربون همتون (نيمچه وكيل)

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 13:47 | 

دور بودنت را صبوری می کنم و نمی بینی ... دور بودنت را می شکنم و نمی شنوی !

دور بودنت را می شمارم . فاصله تا فاصله تا فاصله ... تا آن جا که چشمان ترم می بیند .

این جا به قدر نبودن یک نگاه ، یک لبخند و یک ســلام تو سرد است .

بال های تو ، به اندازه ی نبودن یک نگاه ، یک لبخند و یک سلام من سبک تر ! ...

آری .. اختلاط گرمای حضورت و سبک بال بودنت ، پروازت، ممکن نبود !

نه ! منتی نیست.

چرا که می دانم از این معرکه ، یک پرواز سبک بال از برای تو و یک اوج گرفتن نگاه در ردٌ یک پرواز ، از برای من ، بهتر است تا زنجیر بال های هردویمان!

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 18:31 | 
 

آنان که علی خدای خود پندارند         

                        کفرش به کنار عجب خدایی دارند

 

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 14:23 | 
خورشید چراغکی ز رخساره علی ست
مه نقطه کوچکی ز پرگار علی ست
هرکس که فرستد به محمد(ص) صلوات
همسایه دیوار به دیوار علی ست

        شهادت مولا علی را تسلیت عرض می کنم

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 14:21 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar